دختر خوانده خدا

پرواز فروغ

فروغ به خوابم آمد

به گمانم دیشب بود

ایستاده لب ساحل

دریا دل آشوبه داشت

به آدمی میمانست که

هرچه بلعیده دارد بالا میآورد

سحرگاه

همین که دریا آرام گرفت

و موجها فرونشستند پ

 

پری کوچک غمگینی

که دو گیلاس سرخ همزاد به دوگوشش آویخته بود

و به ناخنهایش برگ گل کوکب چسبانده بود

نیم جان

به ساحل خزید

فروغ خم شد

بوسه ای بر لبانش زد

به ناگاه

فروغ و پری کوچک

همچون پرستو بال گشودند

و بر فراز اقیانوس بیکران

ناپدید شدند

ومن

تنها

نقطه ای بودم

بر پایان این رویا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/08/21ساعت 1:21  توسط بهی  | 

اسید

کینه پاشید به صورت زن 

سوخت

آنچه سالها 

ساخته بود با آن

همه ی زندگیش یکجا 

بوی گوشت جزغاله گرفت 

دود شد

و مرد به همه ی آنچه شد

تنها لبخند زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت 19:34  توسط بهی 

گنبد کبود آسمان آبی

دلم گرفت

زیر گنبد کبود

بس که

یکی بود و

یکی نبود

کاش آسمان

آبی بود و

همه بودند

حتی خدای مهربان!

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/31ساعت 3:13  توسط بهی 

بی وزنی

و             ن

                 ز  

و          

    ز              ن

وزن ندارند

شعرهایم 

مثل تو که

معلقی 

میان ابر خیالم 

درست همین بالا 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/16ساعت 17:47  توسط بهی 

تنهایی آسمان

تنها بود آسمان 

دیشب 

تا صبح 

می گریست ...

+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/06ساعت 8:36  توسط بهی 

رها

رهاتر از آنی

که در بند من آیی

آه 

اما من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/03ساعت 11:12  توسط بهی 

چشمانت را باز کن

کلمات منتظرند 
که شعر شوند 
چشمانت را باز کن !

+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/26ساعت 10:20  توسط بهی 

دروغ

باز هم دروغ می گویی ؟

 از همانها که من دوست دارم لطفا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/12/25ساعت 20:58  توسط بهی  | 

سایه ها

از کنار هم گذشتیم

برف هم آمدو سنگین نشست جای پامان 

انگار نه انگار کسی آمده یا رفته باشد

بی هیچ رد پا 

شاید مثل سایه ها ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/16ساعت 0:39  توسط بهی 

آشوب

تبعید شدم از تو 
به دورترین کسی 
که هرگز تو نمی شود 
تنها به این جرم 
که در قلبم آشوب است...
+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/05ساعت 13:45  توسط بهی 

مطالب قدیمی‌تر