گنبد کبود آسمان آبی

دلم گرفت

زیر گنبد کبود

بس که

یکی بود و

یکی نبود

کاش آسمان

آبی بود و

همه بودند

حتی خدای مهربان!

[ جمعه 1393/05/31 ] [ 3:13 ] [ بهی ] [ ]

بی وزنی

و             ن

                 ز  

و          

    ز              ن

وزن ندارند

شعرهایم 

مثل تو که

معلقی 

میان ابر خیالم 

درست همین بالا 

[ دوشنبه 1393/04/16 ] [ 17:47 ] [ بهی ] [ ]

تنهایی آسمان

تنها بود آسمان 

دیشب 

تا صبح 

می گریست ...

[ جمعه 1393/04/06 ] [ 8:36 ] [ بهی ] [ ]

رها

رهاتر از آنی

که در بند من آیی

آه 

اما من ...

[ سه شنبه 1393/04/03 ] [ 11:12 ] [ بهی ] [ ]

چشمانت را باز کن

کلمات منتظرند 
که شعر شوند 
چشمانت را باز کن !

[ جمعه 1393/02/26 ] [ 10:20 ] [ بهی ] [ ]

دروغ

باز هم دروغ می گویی ؟

 از همانها که من دوست دارم لطفا ...

[ یکشنبه 1392/12/25 ] [ 20:58 ] [ بهی ] [ ]

سایه ها

از کنار هم گذشتیم

برف هم آمدو سنگین نشست جای پامان 

انگار نه انگار کسی آمده یا رفته باشد

بی هیچ رد پا 

شاید مثل سایه ها ...


[ چهارشنبه 1392/11/16 ] [ 0:39 ] [ بهی ] [ ]

آشوب

تبعید شدم از تو 
به دورترین کسی 
که هرگز تو نمی شود 
تنها به این جرم 
که در قلبم آشوب است...
[ شنبه 1392/11/05 ] [ 13:45 ] [ بهی ] [ ]

میهمانی

چند روز است که کسی 

خزیده زیر پوستم 

و هر بار 

که خیالِ بوسه اش 

به لبهام میرسد 

مور مور میکند تمام تنم را

و هوس گرمی انگشتانش

از دریچه چشمانم 

راه خود را

به روی گونه هام کج میکند 

دیگر وقتش رسیده

دل آشوبه هایم را 

پوست بیاندازم 

و به پنجره ی خانه ی بغلی سنگ بزنم

یقین دارم 

پرده کنار خواهد رفت 

و من به یک فنجان چای داغ مهمان خواهم شد.

[ جمعه 1392/08/24 ] [ 23:24 ] [ بهی ] [ ]

باش

باش
تو با من باش
تو چشمانت را باز بگذار 
این پنجره ها که هر شب خودشان را به خواب میزنند
و هر روز مست میکنند و جیک جیکِ گنجشکهای خسته را بالا می آورند 
سیگار میکشند و دودش را به حلقوم ملتهبِ شهر میفرستند 
تو باش و حس کن همه ی خستگیهای مرا 
و مرا از عمق گریه هایم بالا بکش 
نگذار تنهایی هایم را تنهایی به دوش بکشم 
چشمهایم سو ندارد
این سوزن را برایم نخ میکنی؟
میخواهم پرده ی جسارت های زنانگی ام را بدوزم
میخواهم... 
تو باش 
تو با من باش ...
[ چهارشنبه 1392/08/01 ] [ 8:34 ] [ بهی ] [ ]