دختر خوانده خدا

اسید

کینه پاشید به صورت زن 

سوخت

آنچه سالها 

ساخته بود با آن

همه ی زندگیش یکجا 

بوی گوشت جزغاله گرفت 

دود شد

و مرد به همه ی آنچه شد

تنها لبخند زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/27ساعت 19:34  توسط بهی 

گنبد کبود آسمان آبی

دلم گرفت

زیر گنبد کبود

بس که

یکی بود و

یکی نبود

کاش آسمان

آبی بود و

همه بودند

حتی خدای مهربان!

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/31ساعت 3:13  توسط بهی 

بی وزنی

و             ن

                 ز  

و          

    ز              ن

وزن ندارند

شعرهایم 

مثل تو که

معلقی 

میان ابر خیالم 

درست همین بالا 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/16ساعت 17:47  توسط بهی 

تنهایی آسمان

تنها بود آسمان 

دیشب 

تا صبح 

می گریست ...

+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/06ساعت 8:36  توسط بهی 

رها

رهاتر از آنی

که در بند من آیی

آه 

اما من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/03ساعت 11:12  توسط بهی 

چشمانت را باز کن

کلمات منتظرند 
که شعر شوند 
چشمانت را باز کن !

+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/26ساعت 10:20  توسط بهی 

دروغ

باز هم دروغ می گویی ؟

 از همانها که من دوست دارم لطفا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/12/25ساعت 20:58  توسط بهی  | 

سایه ها

از کنار هم گذشتیم

برف هم آمدو سنگین نشست جای پامان 

انگار نه انگار کسی آمده یا رفته باشد

بی هیچ رد پا 

شاید مثل سایه ها ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/16ساعت 0:39  توسط بهی 

آشوب

تبعید شدم از تو 
به دورترین کسی 
که هرگز تو نمی شود 
تنها به این جرم 
که در قلبم آشوب است...
+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/05ساعت 13:45  توسط بهی 

میهمانی

چند روز است که کسی 

خزیده زیر پوستم 

و هر بار 

که خیالِ بوسه اش 

به لبهام میرسد 

مور مور میکند تمام تنم را

و هوس گرمی انگشتانش

از دریچه چشمانم 

راه خود را

به روی گونه هام کج میکند 

دیگر وقتش رسیده

دل آشوبه هایم را 

پوست بیاندازم 

و به پنجره ی خانه ی بغلی سنگ بزنم

یقین دارم 

پرده کنار خواهد رفت 

و من به یک فنجان چای داغ مهمان خواهم شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/08/24ساعت 23:24  توسط بهی  | 

مطالب قدیمی‌تر